KNOW THYSELF
Who You Really Are...?
چون برف سفید بود و چون برف اولین سفیدی بود که من دیدم ، هر چیز سفید را برف نامیدم. دستمالی به من دادند که سفید بود ، ولی من گمان می کردم گازم خواهد گرفت ، چون برفِ سفید وقتی به آن دست زدم ، دستم را گاز گرفت ؛ این بود که به دستمال دست نزدم ؛ و وقتی کلمه برف را یاد گرفتم ، دستمالِ سفید را برف نامیدم : ولی بعدها ، وقتی کلمه ی دست مال را هم یاد گرفتم ، با آن که کلمه دستمال را به زبان می آوردم ، ولی باز به کلمه برف فکر می کردم ، به این ترتیب بود که به یاد آوردن را شروع کردم. ولی یک دستمال قهوه ای یا خاکستری برف نبود ، اولین برف قهوه ای یا خاکستری هم که دیدم برف نبودند ، بلکه اولین قهوه ای یا خاکستری ای بودند که من می دیدم . ولی دیوارِ سفید برف بود ، همین طور هر وقت مدت زیادی به خورشید نگاه می کردم ، چون همه چیز را بعد از آن سفید می دیدم ، همه چیز برف بود . سرانجام از سر کنجکاوی کلمه ی برف را حتی برای چیزی هم که سفید نبود به کار می بردم تا ببینم با گفتن کلمه برف آن چیز برف می شود یا نه ؛ و اگر هم با دیدن هر چیز کلمه برف را به زبان نمی آوردم ، به آن فکر می کردم ، یا اگر نه برف را ، دست کم کلمه برف را به یاد می آوردم . حتی موقع به خواب رفتن یا راه رفتن در دالان های دراز یا موقع دویدن در تاریکی مدام کلمه برف را به زبان می آوردم . اما آخر سر کار به جایی کشید که دیگر نه فقط کلمه ها و جمله های مربوط به برف را باور نداشتم ، بلکه حتی اگر خود برف هم نشسته بود یا می بارید ، چون دیگر به واژه برف باور نداشتم ، آن را باور نمی کردم و برف در نظرم نه چیزی واقعی بود و نه ممکن . . . ! Peter Handke "Kaspar" Translated by Ali Haddad Summarized by HENGER چه بر من گذشته است ؟ چگونه از چنگ تهوع رهیده ام ؟ چه کسی چشمانم را باز جوان کرده است ؟ چه سان تا بلندی هایی پرواز کردم که دیگر هیچ فرومایه ای کنار چشمه ساران اش نیست ؟ آیا این تهوع ام بود که به من بال و پر و توان چشمه جویی داد ؟ به راستی می بایست تا بلندترین جاها پرواز می کردم تا چشمه لذت را بازیابم . آه یافتم اش ، برادران ! این جا درین ستیغ بلند ، چشمه ی لذت از برایم جاریست ! و زندگی یی هست که آبشخور هیچ فرومایه ای نیست ! تو از برایم چه تند جاری هستی ای چشمه ی لذت ! و اغلب آنگاه که می خواهی پیمانه ام را پر کنی ، تهی اش می سازی ! و باید بیاموزم که با پرواز به تو نزدیک شوم : دل من هنوز سخت بی قرار توست : دل من که تابستانم در آن می سوزد ، تابستانی کوتاه ، داغ ، محزون و سرشار از سعادت : دل تابستانی ام چقدر تشنه ی خنکای توست ! محنت مردد بهارم گذشت ! برف دانه های شرارت خردادی ام سپری شد ! یک سره تابستانی شده ام ، و ظهر تابستان ! تابستانی در اوج بلندی ها با چشمه سارانی سرد و سکوتی سرشار از سعادت . آه ! بیایید دوستان تا سعادت سکوت سرشار تر شود ! زیرا این ستیغ بلند ما ، کاشانه ی ماست : ما در ستیغ و فرازی ورای ناپاکان و تشنگی هاشان ، اسکان یافته ایم . دوستان ، نگاه پاکتان را به چشمه ی لذتم بیافکنید ! چه گونه ممکن است گل آلود شود ؟ نه ، چشمه لذت من خنده ی شما را در پاکی خود باز می تاباند . می خواهیم بر فرازشان همچون بادهای تاد بوزیم ، همسایه عقاب و برف و خورشید ، زیرا چنین می زییند باد های تند . . . Friedrich Wilhelm Nietzsche "Ecce Homo" Translated by Behrouz Safdari Summarized by HENGER هر روز دستخوش پیشامدی بیشتر می شود درون خود گمگشته و سرگردان می شوم دیگر هیچ چیز و هیچ کس دیگر اهمیتی ندارد اراده زیستن را گم کرده ام حقیقتاً دیگر چیزی برای بخشیدن ندارم هیچ چیز دیگری برایم باقی نمانده است به پایانی برای رهایی نیازمندم چیزها دیگر مانند گذشته نیستند کسی را درون خودم گم کرده ام گمگشتگی مرگبار ، این نمی تواند واقعی باشد انگار توان درک و تحمل این جهنم را ندارم پوچی در حال پر کردن من است تا سر حد درد و رنج تاریکی بر طلوع پیروز می شود من خودم بودم ، ولی دیگر منی وجود ندارد هیچ کس جز خودم نمی تواند مرا نجات دهد ، اما دیگر خیلی دیر است دیگر نمی توانم فکر کنم ، فکر به ایتکه حتی چرا این زندگی را امتحان کردم گذشته طوری به نظر می رسد که هرگز وجود نداشته مرگ به گرمی مرا استقبال می کند ، اکنون تنها می توانم بگویم بدرود James Hetfield Translated by HENGER انسانِ سرنوشت ، انسانی ست حامل تقدیری نو برای بشریت : انسانی که باید تاریخ را بشکند و دو نیمه کند ، هر آنچه را که تاکنون تقدس یافته را به گونه ای فاجعه بار متلاشی کند و همه ی بت ها را سرنگون سازد . این دیگر نه یک انسان بلکه دینامیت است، ماده منفجره ای که زمین را به لرزه می اندازد، آن را به رعشه و پیچ و تاب می افکند، و کوه ها و دره ها را جابه جا می کند ، و با این جنگ بی نظیر علیه هر آنچه پیش تر بزرگ به شمار می آمد ، دوران نوینی آغاز می شود و آن عصر فراانسان است ؛ تبدیل سرشت همه ی ارزش ها ، اقدامی برای دوباره به دست گرفتن بشر که به کتابی تاریخ ساز تبدیل می گردد. . . *** ما باید با کشف دوباره وافعیت (هست) پس از برکندن خود از هر آنچه نیستیم و از هر آنچه این واقعیت را فرو می پوشاند ، دوباره خود شویم ؛ انسان باید از توهم به واقعیتِ واپس رانده و فراموش شده ی خویش گذر کند و دوباره خودش گردد ، یعنی واقعی ، سالم و آری گو و تصدیق کننده شود. . . *** انسان برای نامیرا بودن باید بهای گرانی بپردازد : باید بارها در حین زندگی بمیرد. . . من به دنیا آمده ام. من شده ام. من تولید شده ام. من به وجود آمده ام. من سبز شده ام. من زاییده شده ام. من وارد فهرست متولدین شده ام. من بزرگ تر شده ام. من در زمان زندگی کرده ام. به آغار و پایان فکر کرده ام. به خود
فکر کرده ام. من از طبیعت خارج شده ام. من شده ام. من غیر طبیعی شده ام.
من به سوی داستان خودم آمده ام. من تشخیص داده ام که من، تو نیستم. من
توانستم داستانم را با دیگران در میان بگذارم. من توانستم داستانم را پنهان کنم. من توانسته ام چیزی را بخواهم. من توانسته ام چیزی را نخواهم. من خود را ساخته ام. من از خود چیزی ساخته ام که اکنون هستم. من خود را تغییر داده ام. کس دیگری شده ام. من مسئول داستان خود شده ام.من به همراه دیگران، در داستان شان مسئولم. من داستانی شده ام در میان داستان های دیگر. من دنیا را دنیای خود کرده ام. من با شعور شده ام. مدت زمانی ست که من قادر شده ام گناه کنم. از زمان مشخص دیگری می شود علیه من اقامه ی دعوی کرد. از تاریخ مشخص دیگری قادر شده ام شرفم را از دست بدهم. از تاریخ مشخص دیگری قادر شده ام از طریق یک قرارداد، خود را به انجام دادن یا انجام ندادن کاری کنم. من انجام داده ام. من انجام نداده ام. گذاشته ام هر چه می خواهد بشود. من خود را بیان کرده ام. من خود را از طریق افکارم بیان کرده ام. من خود را از طریق اظهاراتم بیان کرده ام. من خود را در مقابل خودم بیان
کرده ام. من خود را در مقابل خودم و دیگران بیان کرده ام. من خود را در
برابر قدرت فراگیر و آداب و رسوم پسندیده بیان کرده ام. من خود را در
مقابل قدرت شخصی خداوند بیان کرده ام. من خود را بیان کرده ام، با صحبت کردن. من خود را بیان کرده ام با تصاحب ناحق چیزها.
من خود را بیان کرده ام با تولید موجودات زنده. خود را بیان کرده ام با
ساختن اشیا. خود را بیان کرده ام با تماشا کردن. خود را بیان کرده ام با بازی کردن. خود را بیان کرده ام با راه رفتن. من
در جستجوی واقعیت نبوده ام. من در هنر، لذت و همدردی خود را یافته ام. من
خود را به دست چشمانم سپرده ام، به دست لذتی که آنها حس می کرده اند. من
مقصد و منظور داستان را تشخیص نداده ام. اصلاً
در این دنیا نبوده ام. تصویر من از دنیا اصلاً این دنیا نبوده است. من
برای خودم کافی بوده ام. من فقط نگران چیزهای دنیوی بوده ام. من به حقایق موجود
توجهی نکرده ام. طبیعت بدنم را به نفع طبیعت روحم کنار گذاشته ام. من منکر
طبیعتم شده ام. من به طبیعت همه چیز تعدی کرده ام. من بی حساب به دنبال
قدرت بوده ام. بی حساب به دنبال پول بوده ام. من فراتر از شرایطم زندگی
کرده ام. نتوانستم خود را با شرایط وفق دهم. حریف خودم هم نشده ام. من خود را به دست بازی آزاد نیرو ها سپرده ام. من آزادی را با افسار گسیختگی اشتباه گرفته ام. صداقت را با باقی نگذاشتن هیچ رازی در مورد خودم اشتباه گرفته ام. وقاحت را با اصالت اشتباه گرفته ام. من رویا را با واقعیت اشتباه گرفته ام. زندگی را با کلیشه اشتباه گرفته ام. زور را با لزوم وجود رهبری اشتباه گرفته ام. عشق را با غریزه اشتباه گرفته ام. علت را با تاثیر اشتباه گرفته ام. هیچ وحدتی بین تفکر و عملم نیافته ام. چیز ها را آنطور که هستند ندیده ام. من قربانی جادوی لحظه ها شده ام. بیش از حد زندگی ام مال خودم بوده است. من معنای "بیش از حد"
را تشخیص نداده ام. هدف والای من خوشبختی انسانها نبوده است. حدود خود را
تشخیص نداده ام. موضع ثابتی در زندگی نداشته ام. به آنچه بدست می آوردم
راضی بوده ام. همیشه فقط خودم را دیده ام. من حرکت سایه ام را دلیلی بر حرکت زمین نداسته ام. ترس خود را در تاریکی، دلیل وجودم ندانسته ام. خواسته ی عقلم را برای جاودانگی، دلیل هستی ام پس از مرگ ندانسته ام. انزجارم را از آینده، دلیل عدم وجودم پس از مرگ نداسته ام. تسکین درد را دلیل گذشت زمان ندانسته ام. میلم را به زندگی، دلیل توقف زمان ندانسته ام. من آنچه که بوده ام نیستم. من آنچه که می بایست می بودم، نبوده ام. من آنچه که می بایست می شدم، نشده ام. من حد چیزی را که می بایست نگه می داشتم، نگه نداشته ام. من این نمایش را شنیده ام. من این نمایش را اجرا کرده ام. من این نمایش را نوشته ام. Peter Handke Summarized From The Play Self-Accusation" By HENGER" Translated By Arezoo Eghbali داستان نابخشوده (XVI) ، داستان زندگی تمام ما انسانهاست. داستانی که محدود به هیچ مرزی نیست... همه ی انسانها با نگاه به گذشته به سادگی می بیند که چگونه مجبور شده که خواسته های خود را تغییر دهد و بعضی را نیز فراموش کند و در توجیه این کار ، مذهب ، مشکلات ، رسوم و یا منطق را قرار می دهد که باعث می شود تمام این تغییرات را بدیهی بپندارد. خانواده ها نیز نقشی موثر دراین رام ساختن دارند ، و اگر خانواده این کار را انجام ندهد ، جامعه به خوبی فرد را رام می کند. حال یا انسان رام می شود و یا جدال خواسته های درونیش با جامعه از او مجرمی می سازد که یا به خودش آسیب می رساند و یا به جامعه. ولی در هر حالتی انسان با نگاه به درونش این جدال بین الگوهای جامعه و خواسته های خودش را می بیند. ... و این درد همیشگی همواره با انسان است. از جوانی که از آرزو های خود محروم می شود تا به پیری که دیگر خسته و رنجور به سوی مرگ می رود... آدمی از درختی ممنوعه تغذیه کرد که نباید می کرد ولی سوال اینجاست که اگر نباید این کار را می کرد ، اصولاً چرا آن درخت به وجود آمد و جواب ساده است ؛ تا انسان از آن بخورد ! این داستان آدم و حوا را بارها شنیده اید (سوره بقره 34-37) . داستانی که باعث شد به زمین تبعید شویم . آیا تا به حال شنیده اید که مجرم را به جایی خوب و خوش آب و هوا تبعید کنند . جواب کاملاً منفی ست . پس ، زمین جای خوبی نیست. و تا حالا هم نیز بخشیده نشدیم و هنوز در تبعیدیم . نابخشوده آفریده شده ایم و نابخشوده زندگی خواهیم کرد تا مجازات و بخشیده شویم زیرا طبق تعالیم مذاهب همه ما انسانها جهنم را تجربه خواهیم کرد ، حال چه در این دنیا و چه در جایی دیگر ... بحث نابخشوده ، بحثی فلسفی و مربوط به قرن هاست و هر کسی نیز با توجه به عقایدش آن را به گونه ی خود تفسیر می کند. اما ... آیا تا کنون خودمان بوده ایم، هستیم و یا خواهیم بود ؟ وقتی صد نفر کنار هم بایستند ، هر کدام ذهنش را از دست و می دهد و مال دیگری را می گیرد. - نیچه و به سرعت رام می گردد در میان درد و رسوایی بی پایان ؛ آن فرد جوان قوانین زندگی را می آموزد . در این زمان که جوان در حال بزرگ شدن است ، آن جوان شلاق خورده کار غلطی انجام داده است محروم از تمام افکارش . . . تلاش می کند و ادامه می دهد و به خود قول می دهد که ازین پس کسی آرزوهایش را از او نگیرد . . . دیگران زندگیشان را وقف تاراج و غارت هستی او کرده اند ؛ ولی او همواره سعی می کنند که آنان را راضی نگه دارد و اکنون این فرد ، تلخ و طعنه آمیز است . . . او در تمام لحظات زندگی اش جنگیده است اما قطعاً پیروز نخواهد شد و اکنون او خسته ، رنجور و شکسته شده است ، که دیگر اهمیتی برای کسی ندارد . . . و در انتها این فرد پیر ، آماده می شود ، که با خفت و خواری به سوی مرگ حرکت کند و این فرد پیر ، همه ما انسانها هستیم . . . آنچه احساس کرده ایم آنچه درک کرده ایم هرگز در ظاهرمان و اعمالمان نشان نداده ایم هیچ گاه آزاد نبوده ایم هیچ گاه خودمان نبوده ایم پس همه ما ها ، نابخشوده هستیم . . . . . . TO BE CONTINUED James Hetfield Translated by HENGER این بسیار بد است ! همیشه داستانی قدیمی ! وقتی انسان ساختن خانه اش را تمام می کند ، متوجه می شود که چیزهایی پنهانی وجود داشته اند که قطعا بایستی قبل از ساختن آن را می دانست . جمله ی ابدی و مصیبت آمیز " خیلی دیر " ، سودایی ست که در پایان یافتن همه چیز رخ می دهد ... *** انسانهای با اندوه عمیق ، به خودشان زمانی که شادند خیانت می کند . آنها نمایی از تصرف در مقابل شادی دارند که تمایل دارند آن را به دور از حسادت متوقف کنند . آنها می دانند که شادی به خوبی از ذات آنها فرار می کند . این خصلتی در وجودشان است ... *** در تمام ضرر ها و خسارت ها روحی پست تر و خشن تر ، از روحی نجیب زاده آسوده تر است و این حقیقتی انکار ناپذیر است --- دم از دست رفته ی مارمولک دوباره رشد خواهد کرد که در انسان اینگونه نیست ... نمی تواند نزدیک تر از قلبت باشد همیشه به آن چه هستیم اعتماد می کنیم و دیگر چیزی مهم نیست . . . هیچ گاه با خود اینگونه نبوده ایم ؛ زندگی برای ماست ، ما به روش خودمان آن را می سازیم تمام این حرف ها فقط برای گفتن نیست و مشکل دیگری نخواهد بود . . . به دنبال اعتماد می گردم و در تو (قلب) پیدا می کنم هر روز برای ما چیزهای جدیدی وجود دارد ذهنت را به دیدی متفاوت باز کن و دیگر مشکلی نیست . . . هیچ گاه به چیزهایی که دیگران می گویند ، به بازی هایی که می کنند و هرگز به کارهایی که می کنند و چیزهایی که می دانند اهمیت نده . . . James Hetfield Translated by HENGER Soren Kierkegaard اگر ما در مقابل احساساتمان مقاومت کردیم ، بیشتر ضعف و نقص در خودمان به وجود می آوریم تا قدرت و توانایی. La Rochefoucauld آیا عجیب نیست که خواسته ها و آرزو ها باید سالها بیشتر از اجرا و انجام باقی بمانند ؟ William Shakespeare قلب هایمان مست زیبایی هایی هستند که هیچ وقت دیده نمی شوند. George W. Russell دیده ها ، باور ها هستند اما احساسات حقایقند. Thomas Fuller عشق را در قلبت نگه دار . زندگی بدون این مانند باغ بی نوری ست که تمام گل های آن مرده اند. Oscar Wilde اگر می خواهی به تو عشق بورزند ، عشق بورز و دوست داشتنی باش. Benjamin Franklin Translated by HENGER


From The Criticism of The Book
'' Ecce Homo "
Translated by Behrooz Safdari
Summarized by HENGER



" Beyond Good And Evil "
Friedrich Nietzsche
Translated by HENGER



